تبليغاتX
لحظه ها


لحظه ها

هر چی هستی ، باش !!!

به دلیل برخی مشکلات امنیتی این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 4:43 توسط مریم| |

دلم تنگ است
دلم میسوزد از باغی که میسوزد!!!
نه دیداری
نه بیداری!!!!
نه دستی بر سر یاری....
مرا اشفته میسازد چنین اشفته بازاری!

بعضی وقتا چقدر زندگی سخت میشود و نفس کشیدن مشکل!!!!
تا بحال خواستید از نو شروع کنید؟؟؟
مثلایک روز صبح از خواب بلند میشوید وبا خود میگویید امروز روز دیگری است!!!از همان اول صبح سربه سر همه میگذارید،خانه را به هم میریزید،مثل کودکی هایتان شیطان و سر به هوا مشوید!!
زیر باران سیل اسا از خانه بیرون میزنید و در کوچه های تکراری شهر قدم میزنید!با صدای بلند اواز میخوانید و ترسی از ابرو ندارید!!!احساس میکنید تمامی خاطراتتان زیر باران شسته میشود!سبک میشوید !چندی نمیگذرد ناگهان از کسی یا کسانی چنان ضد حالی میخورید که نمیدانید بخندید یا گریه کنید؟؟؟
بعد دوباره دنیایتان تیره میشود واحساس میکنید چقدر سخت است زندگی!!!میخواهید بگریزید!ولی گویا تمامی درها بسته است،خود را به در و دیوار میکوبید در پی یافتن روزنه ای هرچند کوچک ولی نمیابید !نه دری و نه روزنه ای!!!زندگی قفس میشود برایتان!!!هیچ کجا ارامش نمیابید!!و ان وقت ،میترسید از خودتان،از تفکرتان و از احساستان،از اینکه همیشه همین طور باقی بمانید میترسید!!!!
و من میترسم!!!این روزها انقدر که از خودم میترسم از کسی و از چیزی ترسی ندارم!!!
 
پ ن 1_همان چند خط از جانب تو مرا از خود بی خود کرد ولی چرا هر چه سعی کردم دیگر نتوانستم جوابی دهم؟؟این روزها از درک حالات خود هم عاجزم!!!
پ ن 2_ماه رمضان است برای تمامی شما دعا میکنم ،حتما دعایم کنید که سخت نیازمندم!
پ ن 3_شعری که در ابتدا نوشتم ناگهان به ذهنم رسید!کمی شک دارم که کاملا درست  نوشته باشم

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:9 توسط مریم| |

این چه عشقیست که در سر دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
میگریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم


این چند روز را در دیار او بودم
هرکجا که میرفتم به خود میگفتم او نیز همین جا بوده!روی همین سنگفرش قدم زده!روی همین نیمکت نشسته  و از همین هوا تنفس کرده و به ان دیار که بیست و چهار سال او را در خود جای داد حسادت کردم!!!
یکشنبه درست مثل سابق به کوه رفتم اما اینبار تنها!از ان مکان لذت بردم!تنها!و خاطرات را مرومر کردم !در همان استراحتگاه نشستم و او را تصور کردم!
چند روز نشد و از او خبری رسید!ا
او میاید!من مثلا باید بی خبر بمانم
این چه بازی مسخره ای بود که شروع کردم و دوباره باختم!!چطور میتوانم حقیقت را بگویم!چطور بگویم ان دوست مجازی که این مدت با او درد و دل میکردی !من بودم!
گیج و سرگردانم و تو میخواهی بهترین دوستت را ببینی!اگر بدانی او من هستم چه میکنی؟؟؟
دوباره میشکنی ام!میدانم
شاید گفتم!شاید همین فردا که تولد توست گفتم: که ثانیه شماری میکردم تا مرداد شود و تولد توتا من یاداوری کنم که هنوز مریمی هست!به یاد داری؟؟و شاید اعتراف کردم به بزرگترین حماقت زندگی ام!
و شاید قشنگترین حماقت و اشتباه!
و دروغ است اگر بگویم از عکس العملت نمیترسم!میترسم که این بار همان خیال واهی را نیز از دست دهم!ارزوی دوباره با تو بودن را!!!
میترسم!میترسم!میترسم  بگویی انچه را که از ان میترسم !اگر دوباره مرا نخواهی!اگر بشکنی ام!دیگر قادر به برخواستن نیستم و نمیدانم چرا کسی درک نمیکند!درک چنین موضوعی این قدر دشوار است؟؟؟؟
هر راه حل یا پیشنهادی را با گوش جان میشنوم!چگونه به او بگویم؟اصلا بگویم یا نه؟؟؟

پ ن 1:دوست عزیزی این روزها سعی در شاد کردنم دارد!از ته دل دوستش دارم و ممنونش هستم

پ ن 2:در تمام لحظه های خوش و شادی ها جایتان را خالی کردم و دلم برایتان خیلی تنگ شده بود

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:4 توسط مریم| |

این چند وقته با خود تکرار میکردم برای چه بنویسم؟ برای که؟؟؟
برای انکه رفت؟؟برای خودم و حماقتهایم؟؟برای کسانی که می ایند و نخوانده نظر میگذارند ؟یا برای انان که حتی در دنیای مجازی هم از سرزنش کردن دست بر نمی دارند
ولی باز هم دارم مینویسم شاید برای انان که واقعا مرا درک میکنند!!!
این چند وقته در ترک بودم!!!تا بحال سعی کردید عادات خود را ترک کنید؟؟این چند روز سعی کردم ترک کنم فکر کردن به او را!سعی کردم ترک کنم که در خیال با او باشم ،سعی کردم ترک کنم ارزوهایی را که میدانم نمیرسم به انها و دست بردارم از نقشه کشیدن برای  دستیابی به انها!!!این چند روز زندگی را همین طور که هست قبول کردم با خوشی های ناپایدار وهمراه با تلخی نه چندان   دلنشینی که در بطن زندگی جریان دارد!!!زیاد هم سخت نیست
دیگر میتوانم تابستان را قبول کنم بدون فکر به پاییز!!!میتوانم قبول کنم که تا چه حد ضعیف شده ام!!!میتوانم قبول کنم که دیگر اعتماد به نفس ندارم!اشتباهاتم را نیز بدون عذاب وجدان قبول میکنم!!
عوض شدم!!!این تغییر را احساس میکنم،دیگر بدون بحث و جدل نظر دیگران را قبول میکنم ،دیگر سعی نمیکنم در محافل اول باشم،اول بودن مهم نیست برایم انگار دیگر هیچ چیزی مهم نیست!!!
تنها یک چیزی هنوز اهمیت دارد برابم،درست مثل سابق:رفتن،رفتن،رفتن،رفتن ورفتن!!!
یعنی میشود؟؟؟؟؟
یادش بخیر ان زمانی که به کوه میرفتم ارزو داشتم یک کلبه ی چوبی روی قله ی کوه داشته باشم تک وتنها روزها و روزها انجا مینشستم به صدای کوه گوش میکردم،حس خوبی دارد در سکوت به صدای طبیعت گوش کردن!
ولی نشد!ان قدرغرق در دنیای خود شدم که کوه و ان کلبه ی چوبی زیر خروارها فکر و ارزو گم شد!!و امروز که طالب سر سوزنی ارامش هستم به یادش افتادم!!!
این چند روزه در اتاق کوچکم مینشینم رور و شب میخوانم و فکر میکنم!ولی دنیای کتاب هم مثل سابق مرا از خود بیخود نمیکند!از مرداب بودن بیزارم  ولی انگار مرداب شدم و خود بیخبرم!!!

بر او ببخشایید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که ارزوی دوردست تحرک
در دیدگان کاغذیش اب میشود

براو ببخشایید
براو که که از درون متلاشیست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور میسوزد
و گیسوان بیهده اش
نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد

                                                                                      (فروغ فرخزاد)

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 23:28 توسط مریم| |

پس تو کی می ایی؟؟؟
روز از پی روز
فصل از پی فصل
                      عمر دارد میگذرد بیهوده!!!
لحظه ها را قاب نتوان کرد
لحظه ها میمیرند
لحظه ها بوی فراموشی
                           لحظه ها بوی فرسودگی خاطره را میگیرند


باور نمیکنم!...تابستان؟؟؟به همین زودی؟؟؟
یادت هست؟؟؟یقینا نه!!! میدانم خاطراتمان را نیز مانند خودت در زرق و برق زندگی جدیدت گم کردی!!!
ولی تابستان برای من تنها یک معنی دارد...تو!!!
وقتی امروز به تقویم نگاه کردم باورنمیکردم که به همین زودی یک سال گذشت
یکی از همین روزهای گرم تابستان بود!من  بودم و تو!!!یادت هست؟؟؟من سر به هوا و نا ارام بودم و تو مثل همیشه ارام و متین!!!
من مانند دختر بچه ای از این طرف به ان طرف میپریدم و تو به گمانم میخواستی ژست جنتلمن گونه ی خود را حفظ کنی که انطور ارام راه میرفتی!
یادت هست چقدر سربه سرت گذاشتم ان روز؟؟؟
تو لطیفه تعریف میکردی و من نمیخندیدم!!!تو اواز میخواندی و من میگفتم:چه بد صدایی!!!تو به حرکاتم لبخند میزدی و من به حالاتت بلند بلند میخندیدم و تعجب را در نگاهت میدیدم !تاپ بازی را به یاد داری؟؟؟مجبورت کرده بودم تاپم بدهی وتو نمیدانستی در مقابل این دخترک شیطان چه کنی
بعد از همان روز بود
تو میگفتی شیطنتت را دوست دارم و من میخندیدم !باور نمیکردم!!!دروغ چرا؟!! مهم هم نبودی برایم!!!
پیشنهاد دیدار بعدی از تو بود یا من؟؟؟همان دربندی که مرا دربند کرد!!!
ان روز ولی من ادم سابق نبودم!عجیب خاموش و ارام شده بودم و تو...تو هم انگار در حال و هوای دیگری بودی!
ان روز در سکوت کنار هم راه میرفتیم !نه تو چیزی میگفتی و نه من !!!ان قهوه خانه سنتی به یاد داری؟؟ان تخت چوبی زیر ان درخت ؟؟؟
لحظه های اخر بودبه گمانم،تو..من.!!!.چیک!...چیک!...چیک!...وچند عکس یادگاری !همان عکس هایی که در نبودت مرهمی بودند بر تنهایی ام!
هنوز انها را داری؟؟نگاهشان میکنی؟؟؟گمان نکنم!!!
وقت رفتن بود: گفته بودی زود میگذرد نگران نباش!!!زود گذشت ولی من به تلخی احساس کردم لحظه لحظه های بی تو بودن را
لحظه لحظه های خوش بی من بودن گوارای وجودت!!!
لحظه لحظه های خوش بی من بودن حلالت!!!
به من و لحظه هایم حتی سر سوزنی فکر نکن!!!من نیز لحظه هایم را از خاطراتت پاک میکنم!قول میدهم!!!
خوب شکستی مرا....افرین!!!
من دیگر ان دخترک دیروز نیستم!در سالی که گذشت به اندازه قرنی بزرگ شدم!!!کشتن احساست ان دخترک دیروز را نیز به افتخاراتت اضافه کن!
تابستان را هیچگاه دوست نداشتم!!!دلم پاییز میخواهد ... ولی تابستان بر شما خوش باد!!!

پ ن 1:اخرین باری بود که از او نوشتم!

پ ن 2:دوستی میگفت زیادی کتابی مینویسم!!لطفا نظرتون رو بگید

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:23 توسط مریم| |

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یاچیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بشنوی

من درد مشترکم مرا فریاد کن!!!


فرجه ی امتحان هاست خیر سرمان!!

اگر فرجه ی امتحانها باشدو تو هم بیمار باشی و هی فرط و فرط از خودت عطسه در کنی!و تب و لرز هم  داشته باشی،هیچ چیز به این اندازه حال نمیدهد که روی صندلی لم بدهی و از ارشیو فیلمهایت،یک به یک فیلمهای قشنگ را انتخاب کنی و با مسرت تمام به تمایشان بنشینی!!!
مادر بینوایت هم راه به راه انواع اشها و سوپها را بریت بیاورد تا قیافه ات شبیه شیر برنج شود تو هم از خدا خواسته خودت را لوس کنی!!!
و وقتی که روزها از پی هم گذشتند و وقت امتحانات فرا رسید یکی توی سر خودت بزنی و یکی توی سر کتاب!!!ان وقت است ،کاسه که سهل است پیاله ی چه کنم چه کنم دستت بگیری!!

سیاسی میشویم!
میرویم تریبون ازاد ( ری ا س ت ج م ه و ر ی)و به اصطلاح سیاسی میشویم!
دوستان یکی یکی میکروفن به دست میگیرند و صحبت می کنند و اظهار وجود میکنند (که چه بشود؟؟؟)

بچه ها حرف از ازادی میزنند در حالی که مفهومش را نمیدانند!!!و حرف از اقتصاد در حالیکه هنوز مفهوم ساده ی عرضه و تقاضا را هم نمیتوانند توضیح دهند!!و حرف از سیاست و حقوق و سیب زمینی!!!و خلاصه بلبشویی است!
ناگهان یک دختر که ما قیافه اش را از زیر چادر تشخیص نمیدهیم شروع به صحبت میکند:شما هایی که حرف از ازادی میزنید ،ما خون دادیم انقلاب رو به دست اوردیم شما هم خون بدید و ازادیتون رو به دست بیارید!!!خنده مان میگیرد،این است خواسته ی یک هم وطن به اصطلاح مذهبی برای دیگران!!!در دل میگویم ایا واقعا خبر از( زند*ان های )پر از دانشجویان معترض که به همین زودی حکم (اعد*ام شان) صادر میشود نداری؟؟؟
دوستان همه صحبت میکنند،ولی چه فایده؟به دوستم میگویم مطمئن باش چهار سال دیگه هممون باز هم همین جانشستیم و تو سر خودمون میزنیم، کار ما از این حرفها و تریبون ازادها و...گذشته!
دوستانمان هم تمامی لباسهایشان را سبز کرده اند از مچبندگرفته تا ومانتو و بلوز!!هرچند که مانتو ما هم سبز است ولی ربطی به موسوی ندارد!!باور کنید!!
ما که میدانیم به رای من و تو نیست ولی هر که انتخاب شد نوش جانش پول نفت و بیت المال!!!

پ ن 1_فصل امتحان هاست هم اکنون نیازمند یاری سبز و زرد و ابی و قرمزتان هستیم،خدایا به ما تقلب برسان!

پ ن 2_دیدن دوست عزیزی و تجدید خاطر ها مان باعث شد بدانم هنوز هم ادمهای بامعرفت پیدا میشوند تا دلمان بهشان خوش کنیم!

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 20:41 توسط مریم| |

حتی در استانه ی دروازه های بهشت از فرط شادی روی برمیگردانم،چون بشنوم که میگویی دوستت دارم...وقتی،جایی،روزی
                                                                                                                                                              (ریدا جانسون یونگ)


1-ساعت زنگ میخورد،طبق معمول ساعت را خاموش میکنم و میخوابم،ساعت شش و نیم از خواب میپرم و متوجه میشوم که چه خاکی به سرم شده!!با سرعت لباس میپوشم از خانه خارج میشوم جلوی اولین ماشینی را که رد شد میگیرم و سوار میشم،صاحب ماشین را پدری بوود با یک عدد پسر خوشتیپ !!!که با دیدنش خواب از سرمان میپرد!!!!انها شروع میکنند به زدن حرفهای سیاسی و بنده با گووووووووش جان میشنوم و در دل به اطلاعات قدیمیشان میخندم!!!پسرک اینه را روی چهره ام تنظیم میکند،کفری میشوم میخواهم چیزی بگویم تا آنجایش بسوزد ولی بعد پشیمان میشوم میگویم بگذار دلش خوش باشد که در مقابل چشم پدرش دختری را دید زده!!!    

2-همان روز با پسرخاله ی عزیز درمحوطه ی دانشکده قدم میزدم که یک عدد انسان!باوزن 200کیلو یک دست لباس ابی و یک عدد بی سیم در مقابلمان سبز میشود دوباره حراست دانشگاه !!!ایا انها واقعا این همه شباهت ظاهری را نمیبنند!!؟؟
چند ساعت بعد...با شنیدن صداهای مبهمی از کتابخانه خارج میشوم  میبنم که عده ای در مقابل نگهبانی جمع شدند با کمی کنجکاوی(فضولی نه!!!)میفهمیم که حراست به زن و شوهری بخاطر اینکه در محیط دانشکده با هم رویت شدند گیر داده!!!شوهر هم غیرتی شده تا توانسته تلافی همه ی ما رابر سرش در اورده!!!دلمان خنک میشود ودر دل به ادم احمقی مانند او میخندیم!
(من اصلا متوجه نمیشم اگه قراره دختر و پسر تو دانشکده با هم نباشن!پس چرا بینشون دیوار نمیکشن؟خیلی  زشته که وقتی میخوای وارد دانشکده بشی باید از مقابل نگهبانی رد بشی که اگه لباست کوتاه بود،اگه جوراب پات نبود یا اگه به طور اتفاقی با یکی از پسرا هم قدم شده باشی رات ندن تو!!!چرا جامعه ی ما تعادل نداره؟یه دانشگاه مثل ع ل ا م ه و دانشجویان دربند!!!یه جامثل دانشگاه ما،یه جا هم مثل دانشگاه ازاد بغل خونمون که بیا و ببین!!!)

3-ساعت کلاس تمام میشود یکی از همکلاسی هامان که نزدیک 50 سالش است در راه ما را میبیند و با اصرار سوارمان میکند در ماشین با اصرار جزوه ی دوستم را میگیرد و به همین بهانه شماره ی او را نیز خواستارمیشود! کمی بعد رو به ما میکند و میگوید اگه گفتید الان چی حال میده؟؟؟
من:نمیدونم
همکلاسی:که بریم بگردیم!!!
من و دوستم:نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با هر بدبختی بوود پیاده میشویم

4-دوباره با دوستان هم کلاسی رفتیم اردو جاتون خالی،خوش گذشت بر ما!!!!بچه ها در رودخونه اب بازی میکنند و ما انها را نگاه میکنیم یکی از پسرها که حسابی خیس شده بود کنارمان می ایستد،به او میگویم  لباست خیلی خیس شده،لباس اوردی با خودت؟
پسر جان:اره!
من:اگه بلوز نیاوری لباست رو در بیار بذار تو افتاب خشک بشه
پسرجان:بلوز اوردم ولی شلوار......
دلمان میسوزد و مثلا میخواهیم پیشنهادی بدهیم:خوب در بیار دیگه!!!بچرونیش خشک میشه!!!!پسرک سرخ میشود و تازه میفهمیم چه سوتی دادیم!!!
همکلاسی 50 ساله مان همان روز اس ام اس میدهند که یک جایی قرار بگذاریم تا جزوه تان را بدهم!!!اگه جک قشنگ هم داری برام سند کن!!!!

پ ن 1_پسرخاله با من قهر نباش!!!دلم از دستت شکست ولی طاقت ندارم که از دستم ناراحت باشی،بیا با هم اشتی کنیم!!!امیدوارم بیای و بخونی،و بدونی که این دختر خاله ی  کله شق!!!چقدر دوستت داره!!!

پ ن 2_این بار با اصول ادبیاتی نوشتم،ببخشید که طولانی شد

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:43 توسط مریم| |

پس با تمام وجود خودم را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به من نداشته باشد                                     
                                                                                                       (قیصر امین پور)

خوش به حال او که خود را به مردن زد!!این روز ها من نیز ارزو میکنم ؛کاش بتوانم خود را به مردن بزنم تا از شر تمامی اتفاقات خلاص شوم!
میدانم خسته شدید؛دلگیر شدید از این سوژه های تکراری غمگین...حق دارید!
خودم هم خسته ام،به خدا خسته ام!!!خسته ی خسته ی خسته
این روزها دوست دارم همه من را فراموش کنند؛مانند خدا که انگار نه انگار بنده ای به نام من دارد!!!ااین روزها همه مرا به فراموشی بسپارید!!!
این روزها نمی خواهم ببینم کسانی را که تا من را میببیند سرشان را برمیگردانند تا چشمشان به من نیفتد و نبینم کسانی را که تا به من میرسند به یاد این می افتند که باید غم هایشان را برای کسی بگویند و نمممممممممممممیخوووووووووووووواهم ببینم کسانی را که تا میببند مرا دلگیر میشوند از کارهای کرده و نکرده ام!!!!
بغض میکنم!!!از حس گریه سرشارم!!نمیدانم از خود میپرسم یا از خدا ...چرا؟؟ایا کسی برای امدن به این دنیا برایم کارت دعوت فرستاده بود که حالا این همه خستگی و غم را تحمل کنم و هیچ نگویم تا کوته فکرانی مانند...بگویند که کفر میگویم!کفر می گویم؟؟کاش پایان دادن زندگی نیز دست خود ما بود،کاش!
این روزها اینقدر خودم را با درس وانوع کلاس ها سرگرم میکنم تا فرصت اندیشیدن هم نداشته باشم اما باز هم.....نمیدانم،ایراد از کجاست!!؟؟
او را بخشیدم!!! او که در تنها بودن من  مقصر نیست!من مقصر هستم که به یک خیال واهی دل بستم و اکنون می رنجانم تمامی کسانی که دوستم دارن و دوستشان دارم!
نمیدانم چرا گریه امانم را بریده!این همه اشک از کجا میایند؟؟
کاش میتوانستم عوض کنم این( لحظه های)عذاب آور را،کاش میشد!

پ ن1-برای هزارمین بار فیلم سه گانه ی (ابی سفید قرمز )را میبینم!اهنگ زیبایش باعث میشود حتی خودم را نیز فراموش کنم!
پ ن 2- برای این پست یک مطلب طنز اماده کرده بودم ولی........
پ ن 3-دلگیر نشوید از دستم که سخت دلگیر تر از تمامی شما هستم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:28 توسط مریم| |

اگر به سویت اینچنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو

این روزا بین  بخشش و انتقام درگیرم!
وقتی من رو نشناختی!وقتی بی محابا گفتی زمانی عاشق بودی! وقتی گفتی به کسی که( دوستش دارم نمیرسم )و وقتی حتی سر سوزنی به وجودم اشاره ای نکردی !دلم شکست
به تو گفتم بی احساسی میدونستی؟تو در جواب یه عکس نشونم دادی و گفتی میدونی عکس کیه؟عکس یه دختر که به اتنظار به دار اویخته شدن پدرشه!دلگیر شدم و پرسیدم:نتیجه ی اخلاقی؟و تو در پاسخ گفتی:نتیجه ی اخلاقی اینه که تو بی احساسی نه من!
لبخند زدم شاید هم تلخند!
وفریاد زدم در خودم!تو بی احساسی!
میبخشم بی احساس بودنت رو ولی فراموش کاریت رو نه!نمیبخشم بازی دادنت رو و نمیبخشم دلشکستنت رو!
بعضی وقتا میگم به خودم بگذر ازش!ببخشش ولی یه وقت دیگه میگم از این فرصتی که خدا در اختیارت گذاشته استفاده کن و بهش ثابت کن دنیا دار مکافات!کاری کن تا دیگه بازیچه نکنه احساست هر دختری رو!
نمیدونم!اصلا نمیدونم خوابم یا بیدار!خدایااااااااااااااا چیکار کنم؟یه چیزی بگو بهم!یه نشونه ای حداقل !مریمت رو تنها تر از اینی که هست نذار!
امروز امتحان میان ترم داشتم!درسایی که مثل اب خوردن بود دیگه برام قابل فهم نیست!
خدا میدونه با چه حالی سر جلسه ی امتحان حاضر شدم وپسر خاله ی همیشه مهربونم هم  پشت در مونده بودومثلا میخواست بهم امیدواری بده!!!
نمیدونم با این درس ها که روی هم انبار شده و با این اتفاق های جدید چی کار کنم!یکی به من بینوا یاری برسونه!

پ ن 1:امروز همین که از سرویس پیاده شدم دیدم دعوا شده!تو دلم گفتم اخه این ارازل و اوباش جلو سرویس دخترا چی کار میکنن؟یهو دیدم ای دل غافل هم کلاسی های نه چندان محترم میباشند که بخاطر متلک گفتن یک پسر به یکی از همکلاسی هامان غیرتی شده و تا توانشتند کتک نوش جان کرده اند!
پ ن 2:به من حتی نیومده دلم بگیره و مثلا بخوام یه جایی بشینم و یه ذره خلوت کنم اینقدرماشین زیر پات ترمز میزنه و اینقدر پسر جماعت با نگاهشون کلافه ات میکنن که ترجیح میدی بری خونه تو اتاقت بشینی!امروزبا بیحوصلگی به سمت خونه می اومدم که یه اقا پسر محترم اومد جلوم و گفت:ببخشید خانوم؟نگاهش کردم و او ادامه داد چند کیلویی شما؟خجالتی وای مامانم اینا!!!!نمیدونستم بخندم یا.....
پ ن 3:وقتی مثل من تنها باشی باید با پسر خاله ی بیچارت که از بخت بدش همکلاسیته بری پارک تا روحیه ات عوض بشه!!!!و اونجا هم راه به راه همه ی همکلاسی ها رو ببینی تا هم حسابی ضایع بشی هم به ادامه ی شایعات دامن بزنی!!!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 23:2 توسط مریم| |

اگرکسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به ان همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید(گل من یک جایی میان ان ستاره هاست) 
                                                                                                     شازده کوچولو


این روزها خوب بودند!شاید هم من نگاهم را مهربان کرده ام!
چند روز پیش من ودوست عزیزم در محوطه دانشکده به شغل شریف متر کردن!!!مشغول بودیم که یه دختر تر گل ورگل در مقابلمون ظاهر شد و بعد از سلام علیک گرمی گفت:بچه ها ما داریم میریم اردو خیلی دوست داریم شما هم با ما بیاین!
من و دوستم نگاهی از سر تعجب به هم انداختیم طرف رو پیچوندیم و به شغل شریفمون ادامه دادیم!
چند لحظه بعد همان دختر به همراه یه پسر تر گل ورگل تر از خودش!!!مارو صدا کردند و شروع کردن به صحبت و راضی کردن ما حالا این وسط حرفای پسره جالب بود:ما داریم خواننده میاریم رقاص میاریم !!!اخر ازدواج میکنین یه اردو نمیرید!!!و ...و...و...
خلاصه ما هم این وسط خام شدیم و قبول کردیم
صبح روز حرکت:
من و دوست عزیزم سر ساعت به محل حرکت رفتیم !از او جمعییت 40 نفری یک نفر هم اشنا نبود و جو به حدی سنگین بود که اول تصمیم گرفتیم برگردیم خونه و بخوابیم!
دخترا و پسرا سوار اتوبوس شدند و حرکت کردیم.چند لحظه از حرکت اتوبوس نگذشته بود که همون اقا پسر تر گل ورگل شروع کردند به سخنرانی:بچه های عزیز  اون هایی که قبل با ما اومدن اردو که هیچی ولی اونهایی که اولین بارشون باید بهشون بگم که امروز شتر دیدی ندیدی!
هنوز این کلمه به طور کامل تو ذهنم جا نیفتاده بود که یکدفعه صدای ضبط ماشین بلند شد و دختر و پسر ریختن تو راه رو اتوبوس!و شروع کردن به شلنگ تخته انداختن! پارتی بود واسه خودش اونجا !
بعد از چند ساعت رقصیدن!به مقصد رسیدیم
واقعا جای زیبایی بود یکی ازدامنه های کوه(تالش)(اگه شمالی باشید میدونید کجاست) هوا هم ناجوانمردانه سررررررررررررررد بوووود
ولی ما رومون کم نشد!بعد خوردن نهار ادامه مراسم همونجا انجام شد و عروسی بود که نگووووووووووو!!!!!
البته کمی بعد مراسم متنوع تر شد و بچه ها تصمیم گرفتن بازی کنیم!(وسطی)(گل کوچیک)(شجاعت یا حقیقت)که از همه جالب تر همین بود!که با انتخاب حقیقت اقایون مجبور شدن بگن چند تا دوست دختر داشتن و چه کارهایی رو انجام دادن و الان از کی خوششون میاد و دخترا مجبور به خوردن ادامسی شدن که توسط دهان مبارک اقایون جویده شده بود!
خلاصه روی هم رفته جالب بودو جالبتربازگشت روحیه ی ناقص من بود!!!
در پایان:
همه سوار اتوبوس شدیم و خواستیم حرکت کنیم که متوجه شدم موبایلم نیست!هی اینورو بگرد اون ور رو بگرد پیدا نشد که نشد!همه ی بچه ها بسیج شده بودندمگه پیدا میشد؟ منو یکی از بچه های بامرامی که همونجا باهاش اشنا شده بودم کل جاهایی رو که بودیم گشتیم !بیچاره همون اقا پسر ترگل ورگل هی میگفت ناراحت نباش چون با من اومدی من پول گوشیت رو میدم(بابا با مراااااااااام)
ناامید سوار اتوبوس شدم که دیدم یکی جیغ میزنه!تو اخرش منو میکشی بیا اینم موبایلت!تو کیفت بوووووود!خدا میدونه چقدر شرمنده شدم!(صاحب صدا رو خودتون حدس بزنید)
اون روز با همه ی خوشی ها تموم شد و من دریافتم (بابا ادبیات)که:میشه شاد زیست حتی تو روز بارونی و گرفته و میشه خوشحال بود حتی با کسایی که مثل تو نیستن!


 

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:41 توسط مریم| |


Design By : Night Skin